تبليغاتX
اتاق ِ «آب»‍ی

«هستم شايد»... يا يه زمانی می‌گفتم آخرين تلاش برای بودن

بیایید با هم صادق باشیم؛ وقتی داری از دست کلمه‌های معلق درون ِ ذهنت فرار می‌کنی، اینکه توی دفترچه‌ی همیشه همراهت بنویسی‌شان، دردی را دوا نمی‌کند. همه‌ی ماهایی که وبلاگ داریم، یا آنهایی که زرت و زورت استتوس تازه می‌گذاریم و این ور و اون ور نُت‌های آبکی، فلسفی، سانتیمانتال، خاله‌زنکی، سیاسی، ورزشی، کوفت! و... می‌نویسیم، تنها برای این است که عین فیلم ِ حلقه، بدانیم که داریم این فاجعه‌ی شخصی را گردن کس دیگری می‌اندازیم تا بلکه خودمان ازش جان ِ سالم به در ببریم.

خلاصه امروز آمدم بگویم که به غایت احساس ِ خودگرامافون‌بینی بهم دست داده است. آن هم از دو جهت:

اول به خاطر اینکه با وجود ِ خیل ِ عظیم ِ وبلاگ‌هایی که این و اون توصیه کردند که بخوانمشان، به عینه دیدم که دوره‌ی نوشتن به شکل و شمایل من و حتی رفقایی که هزار سال هم که بگذرد به سبک نوشتن‌شان ایمان دارم، گذشته است. مکتوبات ِ موفق نِت، این روزها قوانین ِ خودشان را دارند؛ کوتاه، موجز، صریح، بدون صدا و تصویر و حاشیه و هیچ فانتزی‌بازی ِ اضافه‌ای. طوری که بتوانی حین ِ نوشیدن چای تازه‌ دم‌کشیده یا گاز زدن ِ سیب، چهار پنج‌تایشان را در ریدر بخوانی و بدون ِ درگیری ِ خاصی، بلند شی بروی به کار و زندگی‌ات برسی، و پُر ِ پُرش تا دو روز بعد، آن‌هایی را که به نظرت خیلی ناب آمده‌اند، در کشوی دم دست ِ کله‌ی مبارک حفظ کنی و برای دور و بری‌هایت تعریف کنی. همه‌ی اینها معنی‌اش این است که امثال ِ ما یا جنم و تخصص‌ش را دارند که داستان و مقاله و... بنویسند، یا بهتر است بروند داوطلبانه خودشان را به فروشنده‌های جمعه‌بازار معرفی کنند، تا خل و چل‌های خاطره‌بازی لنگه‌‌شان بیایند و قربان صدقه‌شان بروند. چون لامصب این مینی‌مال نویس‌های خوش‌ذوق، می‌دانند چه‌طور در این چارچوب ِ خاص بنویسند و این یعنی قواعد نوشتن را بلدند. و البته هیچ‌کدام از این قضایا بد نیست، خوب هم نیست، مثل ِ اغلب ِ پیشامدها و روزمرگی‌هایمان خاکستری است و تنها باید پذیرفته شود. نمی‌خوام هم بگم که می‌خوام برم و این‌جا رو ببندم و... بالاخره عتیقه‌جات هم حتی اگه در حد انگشترای زنگ‌زده و کوچولویی باشن که مادرا و مادربزرگامون، وقتی بچه بودن تو حرم شاه‌عبدالعظیم و امامزاده صالح از دستفروش‌ها می‌خریدن، باز پیدا می‌شن کسایی که یه ساعت براشون وقت صرف کنن و اون میون یکی رو که یه نگین ِ آبی ِ شیشه‌ای داره با نیش ِ باز به قیمت یک انگشتر ِ طلای ِ سال ِ 1335 بخرن!


تصویر از خبرگزاری دانشجو برداشته شده و احتمال می ره عکاسش محمدحسین ولایتی باشه

دومین دلیل... معما، پازل، هیجان‌های کودکانه... هوف... هنوز هم اونقدر بزرگ نشده‌ام که بگم ازشون بدم میاد، اما وقتی خطاب به بازی ِ تازه‌ی «اگه گفتی من کی‌ام؟!» می‌گم: حالا باشه برا بعد، یه دفه حس می‌کنم چقدر فرسوده شده‌ام که آدم ِ به این وسوسه‌انگیزی و معمای ِ به این خطیری، نمی‌تونن به بازی‌ام بگیرن و بر حسب ِ اتفاق، وقتی می‌خوام تو دفترم یادداشت کنم، چشمم به یه نقاشی می‌افته و یادم می‌یاد که چه خوبه که الان مدت‌هاست می‌تونم به جای گمانه زنی‌های مدام، مبنا رو بر بدبینانه‌ترین باورها قرار بدم!

***

ترانه می‌پرسه: اگه برمی‌گشتی به عقب بازم همین کارو می‌کردی؟

من دارم به همه‌ی رفقایی که تو این دو سه سال از دل کافه و اتاق بیرون زدن، به اتفاقی که اگه نخوام کلیشه‌ای بگم «زندگی‌ام رو تغییر داد» باید بگم برای مدتی از قوزک پا، سردر ِ دروازه‌ی زادگاه آویزون‌ام کرد و بعد تا خود ِ امروز، پرتم کرد به جزایر بالای آتلانتیک شمالی(!)، به تَرک‌های در و دیوار ِ ساختمان و راه‌پله‌ی اینجا و به کار عقب‌افتاده‌ام، کاری که بدون ِ ژست و افاده باید بگویم که آنقدر تلمبار که اگر با احتساب شب‌بیداری‌ها و کله‌ی صبح بیدارباش‌های هفته‌ی آتی، برسم تا موعد ِ مقرر تمامش کنم، کُلاهم را طوری بالا پرت خواهم کرد که عمرا پایین نیاید، فکر می‌کنم.

اما خب می‌دانم ترانه چرا این سوال را پرسیده است. قاعدتا می‌داند حماقتم تا جایی می‌رود که شونصد بار دیگر هم که خدا بخواهد خصومت ِ نهانش را نشانم بدهد و روی زمین بکاردم، باز هم فرمان ِ ماشین را می‌پیچانم و بدون آنکه دنده را کم کنم، وارد جاده‌ی خاکی ِ انحرافی ِ احیانا مال‌روی مسیر می‌شوم. با این همه، از آن قیافه‌های بالای منبری می‌گیرم که حال ِ خودم ازش به هم می‌خوره و... و خزعبلاتی را تحویل می‌دهم که فقط به درد ِ ادای وظیفه‌ی «من قدم از تو بلندتره» می‌خورد! و باکم نیست چون ترانه را بیشتر از خودم باور دارم و خیالم تخت است که به قول میم: یک استعداد دیگر را به فنا نبرده‌ام.

ترانه دستم را می‌گیرد؛ عین ِ دسته‌ی سوخته‌ی کتری داغ و بخارکرده است. لبخند می‌زند. می‌گویم: تو بساط کافه عرق بیدمشک هس؟
دسته‌ی برگه‌ها را از دستم می‌گیرد و می‌گذارد روی پیانو. تا برگردد، Avant la Chute رو می‌زنم. دوست داشت بشنود.

+ جمعه 22 اردیبهشت1391 14:9 سپيد |

«بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار» با خودم تکرار می‌کنم و چند بار از رویش می‌نویسم و حواسم هست دوزش بالا و پایین نشود تا غلظت قیر توی تنم ثابت بماند. اگر غلظتش زیاد شود سایه‌ام قبل از پایان ِ باهار، خفه‌ام می‌کند و اگر کم شود، آفتاب آنقدر رخوتم می‌دهد که تا سال‌ها پهن باشم و خاک بخورم. و البته «باهار» دو ماه بیشتر ندارد: فروردین و اردیبهشت؛ خرداد را از اول هم قاطی ِ باهار نمی‌آوردم، مثل ِ تو که اسفند را از زمستان نمی‌دانی.
خلاصه اینکه همه چیز باید با حساب و کتاب باشد.

آدمک رو به دیواره‌ی چوبی ایستاده است. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم. گرمای دستش را روی شانه‌ام دوست دارم. چند لحظه همان‌طور می‌مانم. دستم را برمی‌دارم. دستش را می‌اندازد. برش می‌گردانم و به دیوار تکیه‌اش می‌دهم. سرش را بالا می‌گیرد و به من نگاه می‌کند. یا شاید به پشت سر من، به پنجره، به بیرون. چشم که ندارد، صورت هم ندارد.؛ هیچ وقت نمی‌شود فهمید نگاهش رو به کدام سو است.

رو به پنجره دراز می‌کشم. صدایم می‌زند.
ـ هوم؟
ـ بودن بِه از...
ـ خب. شب خوش.
ساکت می‌شود. زیر چشمی نگاهش می‌کنم. هنوز سرش رو به پنجره است اما انگار دارد دزدکی مرا نگاه می‌کند.


نقاشی پرویز کلانتری، از کتاب رنگین کمون

«- نازلي[1] !
بهار خنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره، گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه نيفكن!
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...»

نازلي سخن نگفت،
                         سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

«- نازلي!
سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!»

نازلي سخن نگفت؛
                      
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت...

نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يك دم در اين ظلام درخشيد
و جست و رفت...

نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شكست!»
و رفت.


[1]  «مرگ ِ نازلی»، احمد شاملو. این شعر از در رثای وارطان سالاخانیان سروده شد. اما به قول خود ِ بامداد، «برای گذشتن از سد سانسور»، این گونه عنوان گرفت. من هم برای ِ جلوگیری از پیش‌داوری‌ها و اینکه نوشته به ظاهر سمت و سوی  خاصی پیدا کند، با همان نام ِ نازلی (که تعمیمی است برای همه‌ی وارطان‌ها) اینجا آوردم.

+ جمعه 4 فروردین1391 14:28 سپيد |

ما مست الستیم به یک جرعه چو منصور
اندیشــه و پروای ِ ســـر ِ دار نداریم

دیوان شمس مولانا

+ شنبه 22 بهمن1390 21:37 سپيد |

به خودم میام و می‌بینم مدتیه که زیر ِ دوش ِ آب گرم ایستادم و هی دارم روی پاهام ضرب می‌گیرم و مصرعی رو می‌خونم که بقیه‌اش رو نمی‌دونم یا شایدم یادم نمیاد: سرفراز باشی...

چند بار باهاش تکرار کردم و گفتم: «آهان! آره، چهار ضربیه، اینطوری...» و دستامو تو هوا تکون دادم و شمردم، یک، دو، سه، چهار.
همراه بقیه بچه‌ها وارد کلاس شده و پشت یکی از پیانوها نشسته بود. چند لجظه تردید کرد و بعد بلند شد اومد سمتم و گفت: «سپیده چون، من قراره رهبر گروه سرود مدرسه‌مون باشم برا دهه فجر، ولی یادم رفته چه جوری باید رهبری کنم.» و شروع کرد خوندن: سرفراز باشی میهن من...

توی صف، سرم رو پایین می‌اندازم انگار که از چیزی خجالت‌زده باشم. دو سال ِ پیش هم که به قول ِ تو سوگواره برگزار شد، فرقی با حالا نداشت، جز اینکه امجد ِ محبوب من و معادی ِ عزیز ِ تو فیلم نداشتند و... البته، هنوز خیلی از بچه‌های پشت میله‌ها، نمرده، نرفته، یا درنرفته بودند. خب، خواسته‌ای که برویم. با من که نه؛ با هم جشنواره برویم.
مرد ِ جلویم می‌گوید: «خب نارنجی‌پوش رو هم بگیرین دیگه.» مِن‌مِن می‌کنم. سانس ِ چهار... تو تا اون موقع نمی‌رسی. می‌گم:
ـ نه نمی‌رسم.
ـ مگه تا شیش نمی‌مونین واسه کاهانی؟
ـ نه، الان باید برم جایی، کار دارم، برا کاهانی برمی‌گردم.

چشمم روی عنوان می‌مونه: نخستین برف. خطوط این تفأل ِ ظاهرا وصف ِ حال آمده رو، جویده‌جویده می‌خونم و روی این جمله گیر می‌کنم: طبق مرگ را نبرید هنوز؟! درست نمی‌فهمم، بد می‌خونمش. لحنم رو تغییر می‌دم و از اول، بند رو تکرار می‌کنم:
واژه بر لب‌های تو شیرین بود!
دل‌تنگ ِ صدای جادویی‌ات می‌شوم،
طَبَق ِ مرگ را نَبَرید هنوز؛
برای بازگشت
          دعا می‌کنم.*

هفت‌سین‌ات را مثل ِ بقچه‌ی هاکلبریفین، می‌پیچم تا عید ِ امسال مثل ِ دو سال ِ پیش، دست به دامن سیگار و سنجاق و سمفونی ِ مردگان نشی. خیام هم این وسط شوخی‌اش می‌گیرد؛ تو را تکرار می‌کند: خیام اگر ز باده مستی، خوش باش/ با ماهرخی اگر نشستی... کتاب را پرت می‌کنم. نه لعنتی! ماهرخ و ترانه و شین و... تمام شدند، رفتند، انگار که از اول. من بودم. همه‌‌ی فیزیک و فرانسه و پیانو و آبی، من بودم. و همه‌ی اینها من نبودند. ظرف ِ عاریه‌ی من بودند تا من نباشم، من هیچ‌جا نباشم، از همان اول. و من در لیست ِ اعدامی‌ها و پناهندگان ِ ترکیه و دستگیرشدگان ِ بهمن و اسفند ۸۸، باشم، زندگی کنم. آنقدر پررنگ که بهم یادآوری شود اگر اینطوری پیش بره، برام گرون تموم می‌شه و من پوزخند می‌زنم: گرون تر از این؟!
راستی سفره، یه سین کم داره، اما امسال دیگه قصه نیست تا سپیده‌نامی رو سرش بنشونی و بهش تکیه بدی. عیبی نداره، یه تیکه برگی چیزی که می‌تونی از یه جا بکنی جای سبزه بذاری.

به پاهام نگاه می‌کنم؛ روی ران‌هام، جای ضرب ِ دستام، سرخه و نفسم از شدت ِ بخار تنگ شده. پنجره‌ی نورگیر رو باز می‌کنم. روی دیوارها دست می‌کشیدم. آب ِ سیاه شره می‌کنه. دستام سیاه می‌شه. انگار خونه، یه خونه تکونی ِ اساسی می خواد.
دلم داره بهم می‌خوره. در جا می‌شینم.
در رو از تو قفل کرده‌ام. به در می‌کوبند. بوی فلزی‌ای، دماغم رو پر می‌کنه. دلم برای همه‌ی شربت‌های آهن و قرص‌های تقویتی‌ای که به خوردم داده‌اند، می‌سوزه.

 


مردان و زنان معترض، تهران، ۱۳۵۷


اجساد معترضین، کشته شده توسط نیروهای شاهنشاهی، تهران، بهشت زهرا، ۱۳۷۵


اجساد ۱۱ نفر از سران ِ رژیم ِ شاه، تهران، ۱۳۵۸، (عکس‌ها عباس عطار)

سپس‌نوشت: برای به خط کردن ِ زبان، باری دست و پا کردن ِ گردن ِ راست برای آن، شاید تنها راه این است که با بی‌اعتنایی به بوف کور و هر آن متن ِ هم‌تبار با آن، دشمن ِ «همانی» و «شباهت» شویم. چه، همانی و شباهت جادوگرند و بر گره‌ها می‌دمند. «تشبیه» دیوانه‌ی گره‌زدن ِ مفاهیم به هم است. اما تاکید بر تمایز و تفارق به فتح و گشودگی می‌انجامد. در زبان و داستان فارس، ما این گشودگی را نداریم. از بخت بد، یکان‌یکان‌مان، بوف کوریم. (مرتضی کربلایی‌لو - ماهنامه‌ی تجربه، بهمن‌ماه)

*«نخستین برف»،خاچیک مانوکیان، برگردان ِ واهه آرمن

+ پنجشنبه 20 بهمن1390 2:1 سپيد |

تصويرها، توی گودی ذهنم به هم می‌پيچند و به ابروها و پلك‌هايم فشار می‌آورند، اما نگاهم هيچ واكنشی نشان نمی‌دهد؛ خشك ِ خشك، بالا و پايين ِ اتاق را دو دو می‌زند.

«اگر دستگيرش شود كه چقدر در برابر ِ سيه‌چشم زبونم، بيچاره‌ام می‌كند. تو دلم غوغا به پا شده است. دلم می‌خواهد زارزار گريه كنم. نامرد بدجوری عذابم می‌دهد. اگر زير شلاق بكوبدم راحت‌تر است.»
صداها تو گوشم زنگ می‌زنند.
با هم بريم؟
نه، زن‌جماعت دست و بال ِ آدمو می‌بنده.
اوهوم... ملتفتم.
«يك نقطه‌ی جنبده‌ی سياه، در آبی ِ آسمان نشسته است. انگار كبوتری كه اوج گرفته باشد و يا باز ِ تيز پروازی كه تا دل آسمان پركشيده باشد.»
اين روزها هر پرنده‌ی آزادی كه می‌بينم دلم می‌گيرد. امضا: يك كرگدن دل‌نازك.
دستم را دراز می‌كنم تا روی دنده‌های شكسته‌ات بكشم. نه،‌ دستم ترديد نمی‌كند؛ قطعا شكسته‌اند. در كدام قصه، كدام ورژن، يا كدام نامه‌ی به خط يخ‌زده‌ی ماشين تايپ؛ فرقی نمی‌كند. مهم درد است كه دانسته‌ام و كرگدنی كه هستی و نيستی.
«ـ تو چرا اينهمه يه دنده هستی؟
جوابش نمی‌دهم. حالا كه كار به اينجا كشيده است، اگر قيمه‌قيمه‌ام بكنند، لب باز نخواهم كرد.»
ماتم برده. به فرم ِ كپی شده‌ی جلويم زل زده‌ام. آخر ِ سوال‌ها كمرنگ افتاده، اما مهم نيست، گفته‌اند بايد چه بنويسم. قصد انكار هم ندارم؛ بوده‌ام، داد زده‌ام، دويده‌ام. اينجا هم شهربانی ِ صد سال پيش نيست. اصلا من انكار بلد نيستم. انكار ِ اين خود ِ سمج كه دست از سرم برنمی‌دارد و نمی‌دانم كی می‌خواهد سايه‌ی اين خواب‌های دندانی را از سرم كم كند؛ خرج يك هفته را خرد خرد كنار گذاشته‌ام برای كابوس‌های دندان‌درد و دندان ِ شكسته و دهان ِ پر از خون و ... . فقط مختصات ِ تو در من است كه لازم به انكار است، چون تو خواستی، برای تو خواستی، و البته نگران‌كننده نيست؛ تو هستی و نيستی.

مامان صدا می‌زند: چای می‌خوری؟ بعد از مكثی طولانی می‌گويم: آره. می‌پرسد: با چی؟ بلند می‌گويم: با قند.
صداها آزارم می‌دهند. دلم می‌خواهد بگويم كمی آرام‌تر حرف بزنيد، اصلا حرف نزنيد، يا حداقل با من نزنيد. قند را با سطح چای می‌خيسانم و در دهان می‌گذارم و آرام به چای لب می‌زنم. چشم‌هايم می‌سوزند.

به خيلی‌ها گفته بودم؛ اينكه آدم هر چقدر هم كه ژست بگيرد، بالاخره می‌نويسد تا بخوانندش،‌ وگرنه هرگز به خودش زحمت نمی‌داد. اگر هم داد، بلافاصله زحمت نابود كردنش را هم گردن می‌گرفت. به تو هم گفتم، چرايش را يادم نيست، اما خوب يادم هست كه روش پافشاری هم كردم. و خب حالا حس خودم را از شنيدن ِ اين عبارات از تو، يا در واقع از من ِ احتمالی‌ ِ تو، نمی‌دانم. گيج می‌خورم. نمی‌فهمم بايد از اينكه با وجود ِ اين موها و چشم‌های قهوه‌ای، شباهت ِ خفه‌ی غريبی با اشكال ِ لرزان ِ تاريك روی ديوار پيدا كرده‌ام، خوشحال باشم يا نه. قصه، يا اين ورژن ِ صدادار ِ زنده‌ی قصه را هضم می‌كنم و اينجا می‌نويسم. چون می‌خواهم خوانده شود. فقط همين. برای اينكه گفته شود و كسی هم به روی خودش نياورد كه شنيده است. بعضی چيزها در ِ گوشی گفتنشان هم ناجور است. من هم فقط می‌خوانم و به روی خودم نمی‌آورم، من هنوز برای روايت ِ واقع ِ بعضی رخداد‌ها كوچكم. هميشه هم كوچك می‌مانم. برای همين تيله خريده‌ام و تيله‌بازی ياد گرفته‌ام و خدا را چه ديدی، شايد با كسی شرط بستم و باندازه‌ی همه‌ی آن تيله‌‌های رفته‌ات برنده شدم.
گفته بودم، بازيگرها می‌توانند هنرمندانه دروغ بگويند و نويسنده‌ها خوب دروغ بنويسند. و البته دروغ‌ها هميشه به اندازه‌ی شاخ و برگشان دروغ نيستند. پس اين خوب است كه تو می‌نويسی، و من هم.

تلوتلو خوران به صندلی می‌خورم. از اين جا تا به بيرجند سه گداره، گدار اولی نقش نقش... می‌رقصم و با نامجو می‌خونم... گدار ِ سومی دی‌ دی‌ ديدار ِ ياره... سبزه مُرده، هنوز دلم نمیاد گلدونش رو ببرم بيرون. ای‌ يار ِ جانی يار ِ جانی، دوباره برنمی‌گردد ديگر جوانی... نارَك امروز ساعت چهار صبح پريد. اما تو هستی، ما هستيم، ما هستيم هنوز... بيا تا گندم ِ يك خوشه باشيم... يكی جاروكش ِ مِي مِی‌ مِی‌خونه باشيم... آينه لبخند كم‌رنگی تحويلم می‌دهد. دست‌هايم را از هم باز می‌كنم و باز می‌چرخم.

پ‌ن: داخل گیومه‌ها از همسايه‌های احمد محمود است.

+ جمعه 30 دی1390 23:25 سپيد |

پيشاپيش به خاطر مسائلی كه مطرح كرده‌ام عذر می‌خوام. من نه قضاوتی می‌خوام بكنم و نه سوادم در اون حده كه بخوام چيزی رو تحليل كنم. من فقط راجع به چيزهايی كه می‌خوام مطرح كنم، سوال دارم...

يك

«جولی را اولين بار در ۲۸ فوريه‌ی‌ ۱۹۹۳ ملاقات كردم. جولی ۱۸ساله، با نوزاد ۸ روزه‌ای در بغل، پابرهنه و با شلواری كه زيپش باز بود، در لابی ِ هتل ِ امبسدور ايستاده بود. او در منطقه‌ی اس‌‌ـ‌آر‌ـ‌‌او سان‌فرانسيسكو،‌ محله‌ی نوانخانه‌ها و اتاق‌های ارزان‌قيمت، زندگی می‌كرد. اتاقش، پوشيده از لباس و پر از خاكستر سيگار و زباله بود.
او با جك زندگی می‌كرد؛ كسی كه او را به ايدز مبتلا كرده و پدر ِ اولين فرزندش، ريشل، بود. جولی او را چند ماه بعد ترك كرد تا اعتيادش را كنار بگذارد.
اولين خاطره‌ی جولی از مادرش مربوط به ۶ سالگی‌اش می‌شد كه همراه وی مست كرده و سپس مورد سوء استفاده‌ی جنسی ِ پدرخوانده‌اش قرار گرفته بود.
او در ۱۴ سالگی، پس اينكه يك سال قبل از آن معتاد به مواد مخدر شده بود، از خانه فرار كرد و در خيابان‌ها و بستر ِ‌ مردها زندگی كرد. من به مدت ۱۸ سال از داستان جولی در خانه‌های مختلف عكاسی كردم؛ ايدز، اعتياد، روابط، فقر، تولد، مرگ‌، از دست‌ دادن و بازيافتن. و او را از خيابان‌های سان‌فرانسيسكو تا جنگل‌های آلاسكا دنبال كردم.
جولی تا سال ۲۰۰۳،‌ ۵ فرزند به دنيا آورد كه همه توسط دولت از او گرفته شد. در سال ۲۰۰۵ من، در اينترنت، متوجه نامه‌ای برای او شدم. بدين ترتيب طولی نكشيد كه او پس از ۳۱ سال، پدرش را در آلاسكا بازيافت. سپس او ششمين فرزندش را هم به دنيا آورد و به آخرين خانه‌اش در «دِ بوش» نقل ِ مكان كرد. در ۵ سپتامبر ِ ۲۰۱۰،‌ جولی از بيمارستان به خانه فرستاده شد،‌ در حاليكه كه به او گفته شده بود: «برای پايان ِ زندگی‌ات آماده باش...»
جولی در ۲۷اُم سپتامبر از دنيا رفت. او ۳۶ سال داشت.»


عكس Darcy Padilla

این متن در توضیح مجموعه‌ عكسی برگزيده (بالا) از Darcy Padilla، عكاس فيناليست در مسابقه‌ی سال ِ ۲۰۱۱ ِ IPA در بخش چشم‌انداز ِ عميق‌تر، آورده شده بود.۱

دو

«با رو شدن عقاید سعید حنایی ناگهان افکار مشابه او را در اطراف مان به یاد می آوریم و ناگهان این همه استعداد سعید حنایی شدنِ بالقوه را. تفاوت فقط این است که او دست به اقدامی بر اساس افکار خود زده و دیگران «هنوز» نه.  از این به بعد مسئله مطرح شده بسط داده می شود: پسر دوازده سیزده ساله حنایی می گوید می خواهد راه پدر را ادامه دهد، برادرش می گوید سعید آدم کش نیست چون "زن خراب کم از حیوان ندارد"، مادرش اعتقاد دارد سعید کار خوبی کرده، همسرش می گوید زنی که با هر مردی می رود حقش همین است... این مصاحبه ها، «میان» فیلم و بسط ادعای آغازین آن هستند و به اینجا می رسند که حنایی فقط یک نفر و موجودی از سیاره ای دیگر نیست، بلکه چون عقیده اش قابل تعمیم به بسیاری دیگر از آدم هاست، قاتلین خونسرد زیادی هنوز در حال برآورد تعداد کودکان و زنانی هستند که به زعم آنها باید کشته شوند.»

نوشته‌ی بالا، بخشی از نقد نسيم نجفی بر مستند ِ «و عنکبوت آمد»، ساخته‌ی مازيار بهاری است.۲

سه

اينگريد (كاردی را در می‌آورد.)

اون سال از پزشك قانونی به من زنگ زدن. ظاهرا چند تا جوون موتورسوار خواستن به خواهرم تجاوز كنن كه اون مقاومت كرده، اون‌ها هم با كارد بهش حمله كردن و بعد هم با چكش كله‌اش رو له كردن.

بخشی از نمايشنامه‌ی‌ تجربه‌های اخير، نوشته‌ی اميررضا كوهستانی، بر اساس ِ نمايشنامه‌ای از ناديا راس و جكوب ورن.

چهار

ـ ... زن‌ها يك چهارم ِ عمرشون نه تنها مسجد حق ندارن برن، اصن بايد برن بميرن!
ـ به جاش يك‌ چهارم عمرشون نبايد نماز بخونن و روزه بگيرن.
ـ نماز آره، ولی روزه رو بايد قضاشو بگيرن.
ـ چقدرم كه تو می‌خونی. (لبخند)
ـ (سكوت)

ديالوگ بالا، شخصی است.

پايان

پ‌ن اول: اگه می‌تونستم ترجيح می‌دادم هيچ نامی از كشور و شخصی آورده نشه. دلم نمی‌خواد حرفام معنی خاصی پيدا كنه. اما به خاطر وفاداری به اصل نوشته‌ها ناگزير بودم. به هر حال يادآوری می‌كنم كه منظور ِ من نه سياه‌نمايی، نه انتقاد از غرب يا شرق، نه تشويش ِ اذهان ِ عمومی و ... . اين نوشته، تنها روايتی راجع به جنس ِ انسانه.

پ‌ن دوم: بر خلاف ِ ميلم مجبور شدم توی عكس‌ها دست ببرم. ترجيح دادم اتاق و نوشته‌ها تنها به خاطر ِ برچسب ِ ساده‌انگارانه‌ای كه ممكن بود به عكس‌ها زده بشه، نَپَره. می‌تونيد اصلشون رو از طريق ِ لينك ِ منابع (زير)، ببينيد.

پ‌ن سوم:

منابع۱. http://www.photoawards.com/en/Pages/Gallery/zoomwin.php?eid=8-33005-11&count=4&code=Deeper Perspective
۲. http://www.peykemostanad.com/1388/NN-Ankaboot.htm

+ سه شنبه 10 آبان1390 17:27 سپيد |

پرده‌ی پنجره‌ی قدی اتاق رو می‌كشم و زير ِ نقاشی‌ ِ عكس ِ كسی می‌نشينم به سازدهنی زدن. كاتِر رو از وقتی كارم باهاش تموم شده، به جای جعبه ابزار، گذاشته‌ام توی كشوی كنار ِ تخت؛ اينكه ترس از خودم دوباره داره از بين می‌ره، نشونه‌ی خوبی نيست... اما به هر حال من آدم ِ الانم، نه يه لحظه پيش و نه ثانيه‌ای پس. و الان اينطوری آروم‌ترم كه فكر كنم هميشه می‌تونم دُمم رو بذارم رو كولم و به سرعت ِ ريختن و جاری شدن ِ سيالات روی زمين، غيب شم.

سازدهنی جواب نمی‌ده. می‌رم سراغ ِ پيانو؛ سونات ِ باخ. كوفت،‌ زهر ِ مار... لعنتی! با احترام ِ مبسوطی كه برای جناب يوهان قائلم چند تا فُحش نثار ِ روح ِ پرفتوح ِ اون، و چند تا آبدارتر هم نثار روح ِ چروكيده‌ی خودم می‌كنم و بی‌خيال ِ حقوقی می‌شم كه بناست بابت همراهی اين قطعه با يه بنده خدا بگيرم (یا نگیرم؟!). و می‌كوبم رو كلاويه‌ها. از ساز ِ بينوا صدای زنگ‌داری بلند می‌شه كه انگار حاكی از اينه كه چكش‌ها اون تو به سيم‌ها گره خوردن. دلم براش می‌سوزه. سرم رو خم می‌كنم و عينهو اون پيانيست كه دست ِ‌ راستشو تو جنگ جهانی (شايدم غير ِ جهانی)‌ از دست داده بود، زور می‌زنم تا ملودی‌ای كه تو كله‌ام می‌چرخه با دست چپ بزنم: غـمـت ـ در ـ نــهانـ ـ خا ـ نه ـ ی ـ دل ـ نـ...
و باقی‌اش رو خودم می‌خونم...

روی تخت دراز می‌كشم و به خيالم با پيدا كردن ِ‌ دليل ِ دوباره پيدا شدن ِ اين تصاوير كه دارن جلوی چشمام رژه می‌رن، می‌تونم كنارشون بزنم. اما نمی‌شه.

دو سال پيش، ۱۳۸۸، آذر ۸۸، شونزه آذر ۸۸. قاعدتا فرقی با آبان‌ها و خرداد‌های قبل و بهمن‌ها و خرداد‌های بعدش نداشت. بعدها هروقت خيالش يادم می‌آمد غرغر می‌كردم كه: «وقتی آدم يه ايل دنبال ِ خودش راه می‌اندازه همين می‌شه. آدم بايد حواسش به دوجين آدم باشه و خب ديگه، ضعف اعصاب می‌گيره.» ولی نه. اين نبود. يه مرگیم بود. كافی بود چماق ِ يه نفر رو سر ِ كسی بلند شه و من مث ِ بچه‌های چهارساله ماتم ببره و بلند بلند زار بزنم.
برگشتن‌ها چند تا از همان دوجين رفقا سوار ِ اتوبوسم كردند و صدای خودم رو انگار كه از بيرون بشنوم درست يادمه... يه نفر از هجوم ِ ضربه‌ها دويد پشت اتوبوس و من خطاب به راننده‌ی اتوبوس فرياد ‌زدم: «آقا تو رو خدا نرو، راه بيفتی، می‌بينن كجا رفته، پيداش می‌كنن...»
مرد فرار کرد، اتوبوس راه افتاد، من رسيدم ونك، برگشتم خونه، خراشيدگی‌ها رو شستم اما گريه‌ام بند نيومد.

انگار تنگم... انگار جا را تنگ كرده‌ام.

همه‌ی‌ اينها بابت رويای‌ شيرينی بود كه درست نيم‌ساعت آخر ِ خواب صبحم ديدم.
روزی شبيه ِ همان روز بود اما من نه. يلخی و سرخوش داشتم تمام ِ آن كوچه‌های وليعصر را به مقصد ِ خوشمزه‌ای گز می‌كردم و هر قدمم فرصت بود برای خيلی كارها و من فقط تند تند رد می‌شدم.
بيدار كه شدم تا چند دقيقه خوش بودم. بعد از مدت‌ها كابوس نديده بودم، حال ِ توی خواب خوش بود اما يهو همه‌ی تصويرهای زنده‌ی آن سال و روز يقه‌ام را گرفت.

چقدر تنگم... گمانم دنيای خودم را هم تنگ كرده‌ام...

ترانه‌ تقه‌ای به در می‌زند. جواب نمی‌دهم.
اين روزها جواب ِ‌ هيچ‌كس را نداده‌ام.
كسی هم، كه نيست.
برای خودم هم جوابی ندارم كه بدهم.
فقط مثل هميشه دلم می‌خواد سرم رو ببُرم و برای مدتی هم كه شده روی سينه‌ام بگذارم تا تصوير نبينم.

چقدر دلتنگم... از دلتنگی‌ام خجالت‌زده‌ام... اينجا كه هستم، پنداری از بازدم‌های مسموم ِ ذهنم تنگ شده.

ترانه رفته پايين. با اين همه می‌پرسم: «بيرون هوا هست؟»
جوابی نمياد، ترانه صدامو نشنيده.
کشو رو باز می‌كنم و يه قُلُپ هوا رو تماشا می‌كنم.

+ جمعه 18 شهریور1390 22:30 سپيد |

مرد می‌خواند: شب‌ها كه می‌خواند آن مرغ ِ دلتنگ...

پيغام رسانيده كه تا جمعه بيشتر زنده نيست.
می‌گم اشكال نداره، جنازه‌اش رو می‌ذاريم رو دوشمون، تو كوچه‌های آشنای شهر می‌گردونيم و زير گوشش ترانه می‌خونيم؛ بلكه خون به گونه‌هاش برگرده.

رنگ‌های‌ روی تيغه‌ی كارد رو با لبه‌ی دامنم پاك می‌كنم.
می‌گم قول بده منو ببري بالای يه تپه‌ی مه‌گرفته. وگرنه، مدفون زير ِ خالی ِ اين حوالی، يا سلاخی می‌شم، يا ‌واسه هميشه با چشمای باز می‌خوابم و... كابوس. دلم می‌خواد اون بالا انقد داد بزنم كه خوابم ببره، عميق و بدون رويا.

سرش رو مياره پايين و با صدای بم و خسته، انگار كه بخواد توی ميكروفون ِ يه استوديوی راديويی كه توش برنامه‌‌های شبانگاهی ضبط می كنن حرف بزنه، می‌گه درد داره...
می‌گم اوهوم... درد داره هنوز می‌پيچه. محو و بی‌رنگ، وسيع و با لبه‌های تيز... اما فكر می‌كنم دوستش دارم. آخه يه ساعت ِ ديگه ـ اگه هنوز باشه و بپيچه ـ تنها شاهد ِ آمد و رفت اينِ لحظه‌هاست.

داره گره‌ی كور ِ دست و پا‌هاش رو از هم باز می‌كنه. حرف‌هام رو نشنيده. قاعدتا؛ چون من جمله‌های ِ "درد"دار رو بلند ادا نكرده‌ام. جلو می‌رم، سر ِ پا می‌ايستم و گره‌ها رو يكی ‌يكی باز می‌كنم.

نگاهش می‌كنم؛ انگار می‌‌خواد حاليم كنه كه صدام آروم‌تر از اونه كه به گوش برسه.
می‌گم نه. راه... راهم دوره.

كشو رو باز می‌كنم و لوله‌ی نقاشی رو می‌ذارم توش.

می‌رقصم.

خيلی جدی سرش رو برمی‌گردونه و می‌پرسه: اينجا كجاست؟
گنگ نگاهش می‌كنم اما فكر می‌كنم حتی اگه آدم رو دست بندازن، واقعيت ـ البته واقعيت ـ همه‌ی خند‌ها رو چه با "پوز" چه بی"‌پوز" جمع و جور می‌كنه. پس من هم جدی‌تر جواب می‌دم: وليعصر، پايين‌تر از عباس‌آباد و بالاتر از تخت طاووس.
تا به خودم بيام، راهشو كشيده و رفته. و سوال من تا همين‌جا در دهانم خيس می‌خورد كه: خونه كو؟
يقه‌ام را بالا می‌دهم تا خونه زير ِ‌ بارون می‌دوم و می‌گم: اه! اين نه، اون چارديواری ِ بی‌خيال ِ بی‌چيز ِ من... مال‌ ِ‌خود ِ‌خودم... كو؟

می‌گه مه... آشناست، كجا ديدمش؟
می‌گم يه جای دور... بالای يه تپه‌ی مه‌گرفته.

پنجره رو باز می‌كنم، هوای ماشين‌‌های رهگذر ِ اوتوبان، ازين اتاق ِ لعنتی هم گرم‌تره.

self-portrait

می‌گه چشمات رو نبند، حالت خوبه؟
می‌گم چشمام... راستی‌ بارون اومد امشب؟

می‌گه چشمات...
چشماشو می‌بنده و با دلخوری می‌گه هوم... آره، بارون اومد.
دستم رو روی سينه‌ی خاموش ِ‌ ملتهبش می‌خوابونم.

آباژور ِ چوبی كوچك ِ لب ِ پنجره رو خاموش می‌كنم و خودم رو كش می‌دم تا ضبط رو قطع كنم.
مرد داره می‌خونه: شب‌ها كه غم‌ناك با آتش ِ دل/ ره می‌سپرديم در زير ِ باران...

پ‌ن: يه مكالمه‌ی چند خطی "واقعی" دست‌مايه‌ی اين خط‌‌ها شد و استارتشون رو زد.
       و روزهای بعد لحظه‌هایي رد شدند كه ردشون اين شد. پس این نوشته سورئال نیست؛ اساسا من سورئال نمی‌نويسم.
پ‌ن۲: نقاشی؛ پاستل روی مقوا

+ یکشنبه 6 شهریور1390 1:7 سپيد |

رخوت؟
خستگی؟
اجبار؟
يا... چی؟

اصلا بايد دنبال ِ من گشت يا صدای ِ من؟
خوب كه نگاه می‌كنم، می‌بينم همان گوشه‌ی هميشگی ِ اتاق، روی صندلی ِ چوبی كوچك با پايه‌های نازك، رو به پنجره، نشسته‌ام و دارم در دفترچه‌ی ِ نوی ِ قرمزرنگ می‌نويسم: «کاش دستام انقدر بازیگوش نبودن، كاش سكوت ِ زبونم رو به ارث برده بودن، اصلا كاش قلم اختراع نشده بود. با تف هم كه ديگه نمی‌شد نوشت!»

صدای جير جير ِ لولای در می‌آيد. به بالكن می‌روم و به اين فكر می‌كنم كه حتما قاصدك‌ها در ِ گوشی حرف می‌زنند؛ آخر محال است كه آن قاصدك ِ كم‌پر ِ پريشان‌زلف، با آن حال ِ نزار، به مقصد رسيده باشد...

صدا از پايين می‌آيد: «یه لاته لطفا.»
به نظرم ترانه یادش رفته شیر بخرد. احتمالا مَرد باید چیز ديگری سفارش بدهد؛
ـ ببخشيد متاسفانه شير نداريم، چيز ديگه‌ای ميل دارين براتون بيارم؟

اندكی بعد و ... صدای بسته شدن ِ در.

به اتاق برمی‌گردم، پول برمی‌دارم و می‌روم پايين. به ترانه می‌گويم كه می‌روم شير بخرم.
پيش از رفتن روی تخته‌ی سبز ِ بغل در ِ ورودی می‌نويسم: «گمانم است که قاصدک‌ها هم يك كلاغ چل كلاغ می‌‌كنند»


* عنوان را از يكی از اشعار سيد علی صالحی به عاريت گرفتم.

+ چهارشنبه 29 تیر1390 3:20 سپيد |

پيش‌نوشت: تب داشتم و نفسم در نمی‌آمد؛ در صفحه‌ی كوچك موبايل خواندم... نيم‌خيز شدم؛ حتما اشتباهی شده اما... باورش زياده از حد سخت بود ـ هست... اين همه رشته‌ی تاريك ِ تنيده...

افراسياب خون ِ سياوش ريخت
بيژن به دست خصم
به جاه افتاد

كو گُردی تو
ای همه تن خاموش!
كو مردی‌ تو
ای‌ همه تن ناشاد!

حميد مصدق

***

هنوز سرفه می‌كنم. هنوز خيلی سرفه می‌كنم. اما بعد از اينكه گوشی را قطع می‌كنم هوس می‌كنم بروم پايين پيش ترانه و يك ترك بنوشم. می‌روم كه پشت ِ بار، زن ِ جاافتاده‌ای كه همان نزديك پشت ميز گرد و كوچك نشسته و كيف ماركدارش را بغل گرفته لبخندی تحويلم می‌دهد. جواب ِ لبخندش را سرسری می‌دهم و رو به ترانه می‌گويم: «رفيق يه ترك برام رديف می‌كنی؟»
قبل از اینکه ترانه بخواهد جوابی بدهد، زن كه حرف مرا شنيده يكباره در می‌آيد: «واسه فال می‌خوای؟»
می‌خندم و می‌گويم: «نه! همين‌طوری!»
ـ خلاصه اگه خواستی من برات فال می‌گيرم.
ترانه می‌آيد پشت سرم و ريزريز می‌خندد. سيخونكی بهش می‌زنم كه آرام‌تر بخندد.
بازی‌ام می‌گيرد. قهوه كه حاضر می‌شود می‌روم سر ِ ميز ِ زن: «با اجازه...»
ـ بفرماييد.
قهوه را حريصانه و تا جايی كه لردش می‌گذارد، می‌نوشم، ناشيانه فنجان را سر و ته می‌گذارم در نعلبكی را جلویش می‌گيرم. ترانه دستش را زده زير ِ چانه و با نگاه و لبخندی شيطنت‌آميز به ما زل زده. منتظر است زن چيزی بگويد و يك آتو واسه دست‌انداختن از تويش در بياورد.
زن فنجان را برمی‌گرداند. بعيد است با اون يه ذره لرد بتواند چيزی ببافد، اما نهايت تلاشش را برای تصويرسازی آن رد‌های قهوه‌ای سوخته می‌كند: خيلی روشنه...
جمله‌ی اول را كه می‌گويد، من ناخودآگاه علاقه‌ام را به حرف‌هايش از دست می‌دهم. ذهنم می‌پرد پيش حرف ِ تو: «ما آدم‌های شب‌ايم...»

توی چارچوب ِ پنجره نشسته‌ام و شهر ِ خاموش را تماشا می‌كنم. از پايين صدای تلق تولوق ظرف‌ها می‌آيد؛ ترانه هنوز نرفته. صدايش می‌زنم: «اگه هنوز جمع و جور نكردی، بيام يه ترك واسه خودم درس كنم؟»
ـ چيه باز می‌خوای فال بگيری؟!
ـ نه بابا! فقط می‌خوام تا آخرش نخورم، آخه روشن می‌شه. ما آدمای شب‌ايم...
گنگ تكرار می‌كند: «آدمای شب؟ يعنی چی؟!»
می‌گويم: «هيچی... راستی يادم بنداز فردا به ژان‌پل زنگ بزنم بگويم هستم.»
ـ اما آخه بعدا...
ـ بی‌خيـــال! ... ترك چی شد؟

+ دوشنبه 16 خرداد1390 22:26 سپيد |