|
«هستم شايد»... يا يه زمانی میگفتم آخرين تلاش برای بودن
|
|
|
|
بیایید با هم صادق باشیم؛ وقتی داری از دست کلمههای معلق درون ِ ذهنت فرار میکنی، اینکه توی دفترچهی همیشه همراهت بنویسیشان، دردی را دوا نمیکند. همهی ماهایی که وبلاگ داریم، یا آنهایی که زرت و زورت استتوس تازه میگذاریم و این ور و اون ور نُتهای آبکی، فلسفی، سانتیمانتال، خالهزنکی، سیاسی، ورزشی، کوفت! و... مینویسیم، تنها برای این است که عین فیلم ِ حلقه، بدانیم که داریم این فاجعهی شخصی را گردن کس دیگری میاندازیم تا بلکه خودمان ازش جان ِ سالم به در ببریم. خلاصه امروز آمدم بگویم که به غایت احساس ِ خودگرامافونبینی بهم دست داده است. آن هم از دو جهت: اول به خاطر اینکه با وجود ِ خیل ِ عظیم ِ وبلاگهایی که این و اون توصیه کردند که بخوانمشان، به عینه دیدم که دورهی نوشتن به شکل و شمایل من و حتی رفقایی که هزار سال هم که بگذرد به سبک نوشتنشان ایمان دارم، گذشته است. مکتوبات ِ موفق نِت، این روزها قوانین ِ خودشان را دارند؛ کوتاه، موجز، صریح، بدون صدا و تصویر و حاشیه و هیچ فانتزیبازی ِ اضافهای. طوری که بتوانی حین ِ نوشیدن چای تازه دمکشیده یا گاز زدن ِ سیب، چهار پنجتایشان را در ریدر بخوانی و بدون ِ درگیری ِ خاصی، بلند شی بروی به کار و زندگیات برسی، و پُر ِ پُرش تا دو روز بعد، آنهایی را که به نظرت خیلی ناب آمدهاند، در کشوی دم دست ِ کلهی مبارک حفظ کنی و برای دور و بریهایت تعریف کنی. همهی اینها معنیاش این است که امثال ِ ما یا جنم و تخصصش را دارند که داستان و مقاله و... بنویسند، یا بهتر است بروند داوطلبانه خودشان را به فروشندههای جمعهبازار معرفی کنند، تا خل و چلهای خاطرهبازی لنگهشان بیایند و قربان صدقهشان بروند. چون لامصب این مینیمال نویسهای خوشذوق، میدانند چهطور در این چارچوب ِ خاص بنویسند و این یعنی قواعد نوشتن را بلدند. و البته هیچکدام از این قضایا بد نیست، خوب هم نیست، مثل ِ اغلب ِ پیشامدها و روزمرگیهایمان خاکستری است و تنها باید پذیرفته شود. نمیخوام هم بگم که میخوام برم و اینجا رو ببندم و... بالاخره عتیقهجات هم حتی اگه در حد انگشترای زنگزده و کوچولویی باشن که مادرا و مادربزرگامون، وقتی بچه بودن تو حرم شاهعبدالعظیم و امامزاده صالح از دستفروشها میخریدن، باز پیدا میشن کسایی که یه ساعت براشون وقت صرف کنن و اون میون یکی رو که یه نگین ِ آبی ِ شیشهای داره با نیش ِ باز به قیمت یک انگشتر ِ طلای ِ سال ِ 1335 بخرن!
دومین دلیل... معما، پازل، هیجانهای کودکانه... هوف... هنوز هم اونقدر بزرگ نشدهام که بگم ازشون بدم میاد، اما وقتی خطاب به بازی ِ تازهی «اگه گفتی من کیام؟!» میگم: حالا باشه برا بعد، یه دفه حس میکنم چقدر فرسوده شدهام که آدم ِ به این وسوسهانگیزی و معمای ِ به این خطیری، نمیتونن به بازیام بگیرن و بر حسب ِ اتفاق، وقتی میخوام تو دفترم یادداشت کنم، چشمم به یه نقاشی میافته و یادم مییاد که چه خوبه که الان مدتهاست میتونم به جای گمانه زنیهای مدام، مبنا رو بر بدبینانهترین باورها قرار بدم! *** ترانه میپرسه: اگه برمیگشتی به عقب بازم همین کارو میکردی؟ من دارم به همهی رفقایی که تو این دو سه سال از دل کافه و اتاق بیرون زدن، به اتفاقی که اگه نخوام کلیشهای بگم «زندگیام رو تغییر داد» باید بگم برای مدتی از قوزک پا، سردر ِ دروازهی زادگاه آویزونام کرد و بعد تا خود ِ امروز، پرتم کرد به جزایر بالای آتلانتیک شمالی(!)، به تَرکهای در و دیوار ِ ساختمان و راهپلهی اینجا و به کار عقبافتادهام، کاری که بدون ِ ژست و افاده باید بگویم که آنقدر تلمبار که اگر با احتساب شببیداریها و کلهی صبح بیدارباشهای هفتهی آتی، برسم تا موعد ِ مقرر تمامش کنم، کُلاهم را طوری بالا پرت خواهم کرد که عمرا پایین نیاید، فکر میکنم. اما خب میدانم ترانه چرا این سوال را پرسیده است. قاعدتا میداند حماقتم تا جایی میرود که شونصد بار دیگر هم که خدا بخواهد خصومت ِ نهانش را نشانم بدهد و روی زمین بکاردم، باز هم فرمان ِ ماشین را میپیچانم و بدون آنکه دنده را کم کنم، وارد جادهی خاکی ِ انحرافی ِ احیانا مالروی مسیر میشوم. با این همه، از آن قیافههای بالای منبری میگیرم که حال ِ خودم ازش به هم میخوره و... و خزعبلاتی را تحویل میدهم که فقط به درد ِ ادای وظیفهی «من قدم از تو بلندتره» میخورد! و باکم نیست چون ترانه را بیشتر از خودم باور دارم و خیالم تخت است که به قول میم: یک استعداد دیگر را به فنا نبردهام. ترانه دستم را میگیرد؛ عین ِ دستهی سوختهی کتری داغ و بخارکرده است. لبخند میزند. میگویم: تو بساط کافه عرق بیدمشک هس؟
«بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار» با خودم تکرار میکنم و چند بار از رویش مینویسم و حواسم هست دوزش بالا و پایین نشود تا غلظت قیر توی تنم ثابت بماند. اگر غلظتش زیاد شود سایهام قبل از پایان ِ باهار، خفهام میکند و اگر کم شود، آفتاب آنقدر رخوتم میدهد که تا سالها پهن باشم و خاک بخورم. و البته «باهار» دو ماه بیشتر ندارد: فروردین و اردیبهشت؛ خرداد را از اول هم قاطی ِ باهار نمیآوردم، مثل ِ تو که اسفند را از زمستان نمیدانی. آدمک رو به دیوارهی چوبی ایستاده است. دستم را روی شانهاش میگذارم. گرمای دستش را روی شانهام دوست دارم. چند لحظه همانطور میمانم. دستم را برمیدارم. دستش را میاندازد. برش میگردانم و به دیوار تکیهاش میدهم. سرش را بالا میگیرد و به من نگاه میکند. یا شاید به پشت سر من، به پنجره، به بیرون. چشم که ندارد، صورت هم ندارد.؛ هیچ وقت نمیشود فهمید نگاهش رو به کدام سو است. رو به پنجره دراز میکشم. صدایم میزند.
«- نازلي[1] ! نازلي سخن نگفت، «- نازلي! نازلي سخن نگفت؛ نازلي سخن نگفت نازلي سخن نگفت [1] «مرگ ِ نازلی»، احمد شاملو. این شعر از در رثای وارطان سالاخانیان سروده شد. اما به قول خود ِ بامداد، «برای گذشتن از سد سانسور»، این گونه عنوان گرفت. من هم برای ِ جلوگیری از پیشداوریها و اینکه نوشته به ظاهر سمت و سوی خاصی پیدا کند، با همان نام ِ نازلی (که تعمیمی است برای همهی وارطانها) اینجا آوردم.
ما مست الستیم به یک جرعه چو منصور به خودم میام و میبینم مدتیه که زیر ِ دوش ِ آب گرم ایستادم و هی دارم روی پاهام ضرب میگیرم و مصرعی رو میخونم که بقیهاش رو نمیدونم یا شایدم یادم نمیاد: سرفراز باشی... چند بار باهاش تکرار کردم و گفتم: «آهان! آره، چهار ضربیه، اینطوری...» و دستامو تو هوا تکون دادم و شمردم، یک، دو، سه، چهار. توی صف، سرم رو پایین میاندازم انگار که از چیزی خجالتزده باشم. دو سال ِ پیش هم که به قول ِ تو سوگواره برگزار شد، فرقی با حالا نداشت، جز اینکه امجد ِ محبوب من و معادی ِ عزیز ِ تو فیلم نداشتند و... البته، هنوز خیلی از بچههای پشت میلهها، نمرده، نرفته، یا درنرفته بودند. خب، خواستهای که برویم. با من که نه؛ با هم جشنواره برویم. چشمم روی عنوان میمونه: نخستین برف. خطوط این تفأل ِ ظاهرا وصف ِ حال آمده رو، جویدهجویده میخونم و روی این جمله گیر میکنم: طبق مرگ را نبرید هنوز؟! درست نمیفهمم، بد میخونمش. لحنم رو تغییر میدم و از اول، بند رو تکرار میکنم: هفتسینات را مثل ِ بقچهی هاکلبریفین، میپیچم تا عید ِ امسال مثل ِ دو سال ِ پیش، دست به دامن سیگار و سنجاق و سمفونی ِ مردگان نشی. خیام هم این وسط شوخیاش میگیرد؛ تو را تکرار میکند: خیام اگر ز باده مستی، خوش باش/ با ماهرخی اگر نشستی... کتاب را پرت میکنم. نه لعنتی! ماهرخ و ترانه و شین و... تمام شدند، رفتند، انگار که از اول. من بودم. همهی فیزیک و فرانسه و پیانو و آبی، من بودم. و همهی اینها من نبودند. ظرف ِ عاریهی من بودند تا من نباشم، من هیچجا نباشم، از همان اول. و من در لیست ِ اعدامیها و پناهندگان ِ ترکیه و دستگیرشدگان ِ بهمن و اسفند ۸۸، باشم، زندگی کنم. آنقدر پررنگ که بهم یادآوری شود اگر اینطوری پیش بره، برام گرون تموم میشه و من پوزخند میزنم: گرون تر از این؟! به پاهام نگاه میکنم؛ روی رانهام، جای ضرب ِ دستام، سرخه و نفسم از شدت ِ بخار تنگ شده. پنجرهی نورگیر رو باز میکنم. روی دیوارها دست میکشیدم. آب ِ سیاه شره میکنه. دستام سیاه میشه. انگار خونه، یه خونه تکونی ِ اساسی می خواد.
سپسنوشت: برای به خط کردن ِ زبان، باری دست و پا کردن ِ گردن ِ راست برای آن، شاید تنها راه این است که با بیاعتنایی به بوف کور و هر آن متن ِ همتبار با آن، دشمن ِ «همانی» و «شباهت» شویم. چه، همانی و شباهت جادوگرند و بر گرهها میدمند. «تشبیه» دیوانهی گرهزدن ِ مفاهیم به هم است. اما تاکید بر تمایز و تفارق به فتح و گشودگی میانجامد. در زبان و داستان فارس، ما این گشودگی را نداریم. از بخت بد، یکانیکانمان، بوف کوریم. (مرتضی کربلاییلو - ماهنامهی تجربه، بهمنماه) *«نخستین برف»،خاچیک مانوکیان، برگردان ِ واهه آرمن تصويرها، توی گودی ذهنم به هم میپيچند و به ابروها و پلكهايم فشار میآورند، اما نگاهم هيچ واكنشی نشان نمیدهد؛ خشك ِ خشك، بالا و پايين ِ اتاق را دو دو میزند. «اگر دستگيرش شود كه چقدر در برابر ِ سيهچشم زبونم، بيچارهام میكند. تو دلم غوغا به پا شده است. دلم میخواهد زارزار گريه كنم. نامرد بدجوری عذابم میدهد. اگر زير شلاق بكوبدم راحتتر است.» مامان صدا میزند: چای میخوری؟ بعد از مكثی طولانی میگويم: آره. میپرسد: با چی؟ بلند میگويم: با قند. به خيلیها گفته بودم؛ اينكه آدم هر چقدر هم كه ژست بگيرد، بالاخره مینويسد تا بخوانندش، وگرنه هرگز به خودش زحمت نمیداد. اگر هم داد، بلافاصله زحمت نابود كردنش را هم گردن میگرفت. به تو هم گفتم، چرايش را يادم نيست، اما خوب يادم هست كه روش پافشاری هم كردم. و خب حالا حس خودم را از شنيدن ِ اين عبارات از تو، يا در واقع از من ِ احتمالی ِ تو، نمیدانم. گيج میخورم. نمیفهمم بايد از اينكه با وجود ِ اين موها و چشمهای قهوهای، شباهت ِ خفهی غريبی با اشكال ِ لرزان ِ تاريك روی ديوار پيدا كردهام، خوشحال باشم يا نه. قصه، يا اين ورژن ِ صدادار ِ زندهی قصه را هضم میكنم و اينجا مینويسم. چون میخواهم خوانده شود. فقط همين. برای اينكه گفته شود و كسی هم به روی خودش نياورد كه شنيده است. بعضی چيزها در ِ گوشی گفتنشان هم ناجور است. من هم فقط میخوانم و به روی خودم نمیآورم، من هنوز برای روايت ِ واقع ِ بعضی رخدادها كوچكم. هميشه هم كوچك میمانم. برای همين تيله خريدهام و تيلهبازی ياد گرفتهام و خدا را چه ديدی، شايد با كسی شرط بستم و باندازهی همهی آن تيلههای رفتهات برنده شدم. تلوتلو خوران به صندلی میخورم. از اين جا تا به بيرجند سه گداره، گدار اولی نقش نقش... میرقصم و با نامجو میخونم... گدار ِ سومی دی دی ديدار ِ ياره... سبزه مُرده، هنوز دلم نمیاد گلدونش رو ببرم بيرون. ای يار ِ جانی يار ِ جانی، دوباره برنمیگردد ديگر جوانی... نارَك امروز ساعت چهار صبح پريد. اما تو هستی، ما هستيم، ما هستيم هنوز... بيا تا گندم ِ يك خوشه باشيم... يكی جاروكش ِ مِي مِی مِیخونه باشيم... آينه لبخند كمرنگی تحويلم میدهد. دستهايم را از هم باز میكنم و باز میچرخم.
پن: داخل گیومهها از همسايههای احمد محمود است. پيشاپيش به خاطر مسائلی كه مطرح كردهام عذر میخوام. من نه قضاوتی میخوام بكنم و نه سوادم در اون حده كه بخوام چيزی رو تحليل كنم. من فقط راجع به چيزهايی كه میخوام مطرح كنم، سوال دارم...
يك
این متن در توضیح مجموعه عكسی برگزيده (بالا) از Darcy Padilla، عكاس فيناليست در مسابقهی سال ِ ۲۰۱۱ ِ IPA در بخش چشمانداز ِ عميقتر، آورده شده بود.۱ دو
نوشتهی بالا، بخشی از نقد نسيم نجفی بر مستند ِ «و عنکبوت آمد»، ساختهی مازيار بهاری است.۲ سه
بخشی از نمايشنامهی تجربههای اخير، نوشتهی اميررضا كوهستانی، بر اساس ِ نمايشنامهای از ناديا راس و جكوب ورن. چهار
ديالوگ بالا، شخصی است. پايان پن اول: اگه میتونستم ترجيح میدادم هيچ نامی از كشور و شخصی آورده نشه. دلم نمیخواد حرفام معنی خاصی پيدا كنه. اما به خاطر وفاداری به اصل نوشتهها ناگزير بودم. به هر حال يادآوری میكنم كه منظور ِ من نه سياهنمايی، نه انتقاد از غرب يا شرق، نه تشويش ِ اذهان ِ عمومی و ... . اين نوشته، تنها روايتی راجع به جنس ِ انسانه. پن دوم: بر خلاف ِ ميلم مجبور شدم توی عكسها دست ببرم. ترجيح دادم اتاق و نوشتهها تنها به خاطر ِ برچسب ِ سادهانگارانهای كه ممكن بود به عكسها زده بشه، نَپَره. میتونيد اصلشون رو از طريق ِ لينك ِ منابع (زير)، ببينيد. پن سوم: منابع۱. http://www.photoawards.com/en/Pages/Gallery/zoomwin.php?eid=8-33005-11&count=4&code=Deeper Perspective پردهی پنجرهی قدی اتاق رو میكشم و زير ِ نقاشی ِ عكس ِ كسی مینشينم به سازدهنی زدن. كاتِر رو از وقتی كارم باهاش تموم شده، به جای جعبه ابزار، گذاشتهام توی كشوی كنار ِ تخت؛ اينكه ترس از خودم دوباره داره از بين میره، نشونهی خوبی نيست... اما به هر حال من آدم ِ الانم، نه يه لحظه پيش و نه ثانيهای پس. و الان اينطوری آرومترم كه فكر كنم هميشه میتونم دُمم رو بذارم رو كولم و به سرعت ِ ريختن و جاری شدن ِ سيالات روی زمين، غيب شم.
سازدهنی جواب نمیده. میرم سراغ ِ پيانو؛ سونات ِ باخ. كوفت، زهر ِ مار... لعنتی! با احترام ِ مبسوطی كه برای جناب يوهان قائلم چند تا فُحش نثار ِ روح ِ پرفتوح ِ اون، و چند تا آبدارتر هم نثار روح ِ چروكيدهی خودم میكنم و بیخيال ِ حقوقی میشم كه بناست بابت همراهی اين قطعه با يه بنده خدا بگيرم (یا نگیرم؟!). و میكوبم رو كلاويهها. از ساز ِ بينوا صدای زنگداری بلند میشه كه انگار حاكی از اينه كه چكشها اون تو به سيمها گره خوردن. دلم براش میسوزه. سرم رو خم میكنم و عينهو اون پيانيست كه دست ِ راستشو تو جنگ جهانی (شايدم غير ِ جهانی) از دست داده بود، زور میزنم تا ملودیای كه تو كلهام میچرخه با دست چپ بزنم: غـمـت ـ در ـ نــهانـ ـ خا ـ نه ـ ی ـ دل ـ نـ... روی تخت دراز میكشم و به خيالم با پيدا كردن ِ دليل ِ دوباره پيدا شدن ِ اين تصاوير كه دارن جلوی چشمام رژه میرن، میتونم كنارشون بزنم. اما نمیشه. دو سال پيش، ۱۳۸۸، آذر ۸۸، شونزه آذر ۸۸. قاعدتا فرقی با آبانها و خردادهای قبل و بهمنها و خردادهای بعدش نداشت. بعدها هروقت خيالش يادم میآمد غرغر میكردم كه: «وقتی آدم يه ايل دنبال ِ خودش راه میاندازه همين میشه. آدم بايد حواسش به دوجين آدم باشه و خب ديگه، ضعف اعصاب میگيره.» ولی نه. اين نبود. يه مرگیم بود. كافی بود چماق ِ يه نفر رو سر ِ كسی بلند شه و من مث ِ بچههای چهارساله ماتم ببره و بلند بلند زار بزنم. انگار تنگم... انگار جا را تنگ كردهام. همهی اينها بابت رويای شيرينی بود كه درست نيمساعت آخر ِ خواب صبحم ديدم. چقدر تنگم... گمانم دنيای خودم را هم تنگ كردهام... ترانه تقهای به در میزند. جواب نمیدهم. چقدر دلتنگم... از دلتنگیام خجالتزدهام... اينجا كه هستم، پنداری از بازدمهای مسموم ِ ذهنم تنگ شده. ترانه رفته پايين. با اين همه میپرسم: «بيرون هوا هست؟»
مرد میخواند: شبها كه میخواند آن مرغ ِ دلتنگ... پيغام رسانيده كه تا جمعه بيشتر زنده نيست. رنگهای روی تيغهی كارد رو با لبهی دامنم پاك میكنم. سرش رو مياره پايين و با صدای بم و خسته، انگار كه بخواد توی ميكروفون ِ يه استوديوی راديويی كه توش برنامههای شبانگاهی ضبط می كنن حرف بزنه، میگه درد داره... داره گرهی كور ِ دست و پاهاش رو از هم باز میكنه. حرفهام رو نشنيده. قاعدتا؛ چون من جملههای ِ "درد"دار رو بلند ادا نكردهام. جلو میرم، سر ِ پا میايستم و گرهها رو يكی يكی باز میكنم. نگاهش میكنم؛ انگار میخواد حاليم كنه كه صدام آرومتر از اونه كه به گوش برسه. كشو رو باز میكنم و لولهی نقاشی رو میذارم توش. میرقصم. خيلی جدی سرش رو برمیگردونه و میپرسه: اينجا كجاست؟ میگه مه... آشناست، كجا ديدمش؟ پنجره رو باز میكنم، هوای ماشينهای رهگذر ِ اوتوبان، ازين اتاق ِ لعنتی هم گرمتره.
میگه چشمات رو نبند، حالت خوبه؟ میگه چشمات... آباژور ِ چوبی كوچك ِ لب ِ پنجره رو خاموش میكنم و خودم رو كش میدم تا ضبط رو قطع كنم. پن: يه مكالمهی چند خطی "واقعی" دستمايهی اين خطها شد و استارتشون رو زد. رخوت؟
خستگی؟ اجبار؟ يا... چی؟ اصلا بايد دنبال ِ من گشت يا صدای ِ من؟
صدای جير جير ِ لولای در میآيد. به بالكن میروم و به اين فكر میكنم كه حتما قاصدكها در ِ گوشی حرف میزنند؛ آخر محال است كه آن قاصدك ِ كمپر ِ پريشانزلف، با آن حال ِ نزار، به مقصد رسيده باشد... صدا از پايين میآيد: «یه لاته لطفا.» اندكی بعد و ... صدای بسته شدن ِ در. به اتاق برمیگردم، پول برمیدارم و میروم پايين. به ترانه میگويم كه میروم شير بخرم. پيشنوشت: تب داشتم و نفسم در نمیآمد؛ در صفحهی كوچك موبايل خواندم... نيمخيز شدم؛ حتما اشتباهی شده اما... باورش زياده از حد سخت بود ـ هست... اين همه رشتهی تاريك ِ تنيده...
*** هنوز سرفه میكنم. هنوز خيلی سرفه میكنم. اما بعد از اينكه گوشی را قطع میكنم هوس میكنم بروم پايين پيش ترانه و يك ترك بنوشم. میروم كه پشت ِ بار، زن ِ جاافتادهای كه همان نزديك پشت ميز گرد و كوچك نشسته و كيف ماركدارش را بغل گرفته لبخندی تحويلم میدهد. جواب ِ لبخندش را سرسری میدهم و رو به ترانه میگويم: «رفيق يه ترك برام رديف میكنی؟» |